اگه بغض و گریه رو به س.ک.س و ا.ر.گ.ا.س.م تشبیه کنیم
حکایتِ من میشه حکایتِ اون فاحشهای که اُ.ر.گ.ا.س.م نمیشه
فقط تا سرحدِ مرگ بهش ت.ج.ا.و.ز میکنن ، یه بدبختی که ترس تا انتهای روحش نفوذ میکنه ولی اُرگاسم نداره !
از بس حرف نزدم ، از بس غمباد کردم و گریه نکردم ، بوی خون تو تمامِ روحم پیچیده !

حالا نشسته ای روی یک نیمکت
رو به شهری خسته
نه صدای بوق ماشین ها می آید
نه صدای پریدن ِ پرنده ها
نه صدای ِ نا به هنجار ِ هلی کوپتری که معلوم نیست از جان ِ خسته ی این شهر چه می خواهد که هی می لرزاندش!
نه حتی صدای من ..
نشسته ای رو به نمی دانم کجا
آنقدر که صدای افکارت آرام است
آنقدر که نمی دانم چه در سر داری
آنقدر که یکهو خالی می شوم از آنهمه حرف ِ نزده
می گذرد
لحظه ای
دقیقه ای
ساعتی
بلند می شوی و راه می روی
دور می شوی
بر می گردی
و من پر از داستان می شوم
پر از تویی که نمی دانی از یک ساعت ِ پیش تا به حال
چه ها که نشدی برای من ..
می روی
می آیی
می روی
می آیی
می نشینی
دوباره رو به شهری که دیگر منی را ندارد در خودش ..