آهای يکی بياد اين مامان منو از خواب بيدار کنه ، چپ ميره ، راست ميره ، بايد گير بده ، هر کی مياد ميگه عجب پسر گلی هستی وروره ، ولی مامانه فقط آدمو قورت ميده وای تورو خدا يکی بياد اين مامانو بيگيره بگه بابا اينقدر گير نده بچت ميره خودشو دار ميزنه ها !!!
وای !! 4شنبه خير سرم به اصطلاح در عين نااميدی با دوستم رفتم پايگاه کانون توی شهر خودم ، بجای اينکه اميدوار بشم بدتر خورد توی ذوقم ، بابا مگه رتبه خرابا ديگه دل ندارن ؟؟
انگار اونجا نشستن ميگن گناه کردی رتبت شده اين ، حالا چشت کور دندت نرم هيچی قبول نميشی ، منم که ميدونين ديگه ريلکس.
با ريلکسيشن کامل گفتم گور پدر هر چی درس و انتخاب رشتست الانم دارم ميرم هر جايی که انتخاب رشته ی کامپيوتری داره ببينم بالاخره قسمت من چيه ؟ سربازی يا دانشگاه ؟
خب داشتم ميگفتم _من عادت دارم که سر رشته ی داستان رو ول کنم و به حاشيه برم_ که با دوستام رفتيم مثلا چند جا تحقيق کنيم که کجا مشاورش بهتره ، کانون رفتيم و من از قبل ميدونستم يه جايی هم هست که مرکز مشاوره و هدايت تحصيلی هست که خيلی هم ازش تعريف کرده بودن ، با دوستام راهمو چرخوندم همون ور بعد که رسيديم به اين مرکز ، ديدم که توی طبقه ی سوم يا چهارم يه ساختمونه ، ( همين حالا بگم وقتی ما رسيديم اونجا شب شده بود )
خواستيم بريم توی ساختمون ديدم هيچ کی پر نميزنه توی ساختمونه و توی راه پلش هم هيچ لامپی نيست ( تيريپ خونه ی اشباح ) ، اولش يه کم خوف کردم ولی بعد گفتم جلو بچه ها ضايس ، منم نفر اول هلک و تلک رفتم تو ، وایییییییی چشتون روز بد نبينه ، يه دفعه ديدم از بالای پله ها يه چيز سياهی داره مياد طرفمون ، نگو بيچاره اون چيز سياهه (گربهه) از ترس نفهميده از کدوم ور در بره اومده مستقيم توی سينه ی ما که از در بره بيرون ، من که اون چيز سياهه (گربهه) رو ديدم با عجله به بچه ها گفتم آقا برين کنار گربه گربه !!!
يه دفعه اون دوتا دوستم رنگو وارنگ شدن شروع کردن به جيغ زدن انگار جن ديده باشن ، وايی من که ديگه داشتم از جيغ اونا سکته ميکردم
، گربه ی بيچاره که از ترس تموم پشم های بدنشو سيخ کرده بود ، نزديک بود از فرط هيجانی که بهش دس داده بود منفجر بشه !! ، ديگه هيچی نفهميدم ، با تمام سرعتم به طرف در خروجی دوييدم .
اين اکشن ترين و حادثه ای ترين ماجرای من توی اين هفته بود ، بقيه ی هفته با يه ريتم متوسط گذشت . البته به جز جار و جنجال های برادر گرام اينجانب که عکس يک سالگيشو در گوشه ی بلاگم مشاهده ميکننن البته اگه بخوايم از فضولی هاش صرف نظر کنيم .
ماجرای ديگه منجر به يه دوستی نصفه نيمه شد که اميدوارم اگه طرف اينو ميخونه يه کم توجه کنه که آتيشش چه زود خاموش شد مسيج با تو هستم جان جون !!!
پاورقی : اين آخرشو رمزی نوشتم زياد بهش توجه نکنيد ، فقط يک نفر بايد به اين توجه کنه البته اگه دوهزاريش کج و ماوج نباشه