آخ کمرم آخ دست و پام وا خدا مردم !!!
لابد تعجب کردين که چرا ناله می کنم ؟ آخه از سر کار برگشتم :D ، دلم نيومد بلاگ رو آپ نکنم واسه همين با اينکه خسته بودم گفتم اول اين کار رو انجام بدم بعد دراز به دراز عينهو ميت بيفتم :D
خب توی اين يه هفته من دو بار رفتم سر کار و اگه مشکلی پيش نياد از اين به بعد هر روز ميرم چاپخونه
واااای همين امشب ساعت 10 که داشتم از مغازه بر ميگشتم خونه توی راه نمی دونم چی شده بود هر 2 قدم يه بار نيم متر می رفتم هوا ، از دست اين موتوری ها و از دست اون خانومه ، واستاده بود لای درختای مجتمعشون من هم که از همه جا بی خبر از بغلش داشتم رد ميشدم ، ديوونه بود به جون خودم ، يه دفعه شروع کرد به جيغ کشيدن .
انگار يکی يه پارچ آب سرد روم خالی کرده باشه يا يه آدم خل و چل که انگشتشو توی پريز برق کرده باشه نيم متر رفتم هوا و همه ی موهای تنم سيخ شد ( عين گربه که يه دفعه بترسونيش ) بعد يه چش غره به خانومه رفتم اينقدر خسته بودم که حواسم به دور و برم نبود .
يه تيکه که داشتم ماشين های تويوتای توی ويترين يه نمايشگاه رو نگاه می کردم و قدم زنان به طرف خونه ميرفتم ، لامسب موتوريه همچين از جلوم در اومد که نزديک بود سکته کنم ( اونجا هم يه لحظه يه تيک عصبی بهم دست داد که حسابی از خودم خجالت کشيدم ، دستمو گذاشتم جلوی صورتم و با خجالت و عجله از اونجا عبور کردم ) خدائيش خيلی ضايع بود .
توی اين هفته برای دو تا از دوستام انتخاب رشته هم کردم که شنيدن ماجراش خالی از لطف نيست .
با يکی از دوستام که اسموش مصطفی بود رفتيم خير سرمون انتخاب رشته کنيم ، توی کافی نت سر اينکه کی اول انتخاب رشته کنه تعارف تيکه پاره کرديم و آخر سر توافق شد که من اول انتخابای عتيقه ام رو توی سايت وارد کنم ، کار من که تموم شد و دکمه ی خروج از نرم افزار رو زدم و به صفحه ی اول رفتم ، به دوستم گفتم که حالا نوبت تو هستش که انتخاب هات رو وارد کنم ، به محض اينکه اولين دکمه ی صفحه کليد رو برای ورود به بخش کاربری مصطفی فشار دادم يه دفعه برق پوکيد !!!!!
وای اگه بدونين اون لحضه چه حال ضايعی به هر دوتامون دست داد ، بدترش اين بود که همه ی مغازه های بغلی برق داشتن بجز کافی نت !!!
اين ديگه بيشتر ضايع بود ، شانس هم شانس های قديم ، به قول مصطفی که می گفت : ميبينی من چقدر خر شانسم ؟؟!!!
خلاصه آخرش مجبور شديم بکوبيم بريم يه کافی نت ديگه
اون يکی دوستم اسمش ارسلان خضری هستش که ما بين بچه ها توی دوره ی دبيرستان بهش می گفتيم ارسلون خرسی ، البته ما چاکرش هم هستيم آخه خيلی بچه ی با معرفتيه مال ناف شمرونه !!!
خلاصه اينقدر لفتش داد که حسابی کلافه شدم ، به نظر خودم که قشنگ نيم ساعت نشست هی انتخاب کرد هی تصحيح کرد، هی انتخاب کرد هی تصحيح کرد ... ، با هزار بد بختی و التماس بی خيال قضيه شد و دکمه ی کذايی تائيد نهايی رو زد و هر دو تامون رو خلاص کرد
روزهای قبل هم خبر خاصی نبود بجز اينکه کلی دوست جديد توی نت پيدا کردم و يکی از دوستای عزيزم هم از مسافرت و عروسی که توی شهرستان داشتن برگشت ( خوش اومدی سيد جون ) %
آخر پست اين هفته هم يکی از دو بيتی های مورد علاقه ام رو می نويسم که اميدوارم خوشتون بياد
به شرجی ترين سايه می بارمت
ببين با کدام آيه می آرمت
غزل مهربان تر شده مهربان
به جان خودم دوست می دارمت
قربون همگی تون ، خيلی می خوامتون ، تا 2 شنبه ی آينده خداحافظ و مواظب خودتون باشين .