تبليغاتX
جمهوری خود مختار وروره

هر وقت آپ مي‌شم !

    rss






سايت يا كلاس متون !

دوشنبه دوم اردیبهشت 1387

ای خدا من تا وقتی از پيام گور بيام بيرون يا اونا رو روانی مي كنم يا خودم روانی می شم !
امروز بعد از كلی جيغ و ويغ تونستيم وارد سايت دانشگاه كه بيشتر شبيه قبرستون بود بشيم ( آخه رو هر سيستمی اندازه 1 تن خاك جم شده بود ! )
خدا به هممون رحم كنه ! اينجا قراره بچه ها پژوهش كنن ؟!
بزارين از مطلب اصلي فاصله نگيرم ، خب كجا بوديم ... ؟ ... آهان فهميدم !
صبح با كلی آخ و اوخ از خواب پا می شم ( من هميشه از رختخواب پست هامو شروع می كنم آخه ارادت خاصی به رخت خواب دارم )
بعد ميرم كانال 3 رو باز مي كنم ... اه اين كه آهنگ تن درستيه ... بزار يه كم قرررر .... نه ببخشيد ورزش كنم ( خوب چيكار كنم بيشتر از اينكه شبيه ورزش باشه شبيه قره ! آخ چرا می زنی ! تقصير منه كه صبح ها تو تلويزيون قر ميدن ؟ ! )
ولی جون خودم عجب كيفی داد ، ربع ساعتی به قر و خنده گذشت ، بعد نوبت به صبحانه شد كه مثل هميشه سر و ته شو با نون سوخاری و يه ليوان چايی هم آوردم ( عجب صبحانه كاملی ! )
بعدشم كه خدا بده بركت شديم ساعت شماته دار آقا مصطفی !
به سرعت 180 تا موبايلشو می گيرم ، بهههههههههه ! .... آقا رو باش روی كيبورد خوابش برده ! خدايا به سرانجام رسان اين قوم به جان باخته را ( من و مصطفي و رفقا ! )
زودی آماده می شم و می پرم سر خيابون . با اولين اشاره يه تاكسي فرتی جلوی پام ترمز می زنه ( خدايا نوكرتم )
سوار ماشين می شم و ... ( فيلم كه می گن تند ميشه اينجاست )
جلوی دانشگاه و توی دانشگاه و اتاق معاونت آموزشی ! ... تق تق تق ! كسی خونه هست ؟ نخير ! اينجا هم كسی نيست !
 
توی كتابخونه نشستم با آقا مصطفی ( خدا خيرش بده عجب آدم چهار پايه ای هست )
تا اينكه پسر ناز از راه می رسه ، بعد از يه كم خوش و بش با پسر ناز ، بهمون خبر می ده كه معاون آموزشی اومده و ما هم بدو بدو می ريم پيش ايشون
 
و بعد از اينكه لپ لپ دكتر ( معاون آموزشی دانشگاهو می‌گم ) رو درست كرديم ، می ريم سر اصل مطلب كه سايت بود
و بالاخره نظر مثبت ايشون رو راجع به راه انداختن سايت می گيريم ، ولي رئيس دانشگاه بايد بگه بعله !
وارد سايت می شيم ، قربون اين گــروه معماری دانشكده برم كه 24 ساعت چوب لای‌چرخ ما می زارن ، يكی نيست بگه ( ... ) دارين ؟ از اون بدترشو دارين ؟ چرا پسورد روی لاگ آن سيستم می ذارين ؟

منم كه كلا اعصاب ندارم ، با هزار زور بالاخره وارد شدم و ديدم به به ... به به ... چه خبره ... كرم و ويروسه كه توی اين سيستم ها دارن روی هم وول می خورن !

ابتدا سعی كرديم مثه آدم كرم ها و ويروس ها رو بندازيم بيرون ... ولی ديديم نخير مثه اينكه تنشون میخاره .
منم همون جور كه گفتم اعصاب ندارم ، زدم كل هاردشون رو با خونسردی كامل فرمت كردم ... الفاتحه ... ويروسی وجود ندارد ... لطفا اصلا مراجعه نكنيد !

نوبتی هم كه بود نوبت نصب يه ويندوز پدر مادر دار روی سيستم ها بود ، تازه داشتيم شروع می كرديم كه يه دفعه ديديم يكی داره با مشت و لگد می كوبه به در ورودی سايت ( طفلكی )

ديدم يه دختره ( از اون مانكنا ... البته اين يكي جان كن بود ! ) داره با مشت و لگد می كوبه به در سايت .

من : بله بفرماييد كاری دارين ؟
دختره : ( با حالت مظلوم ) ببخشين شما كلاس دارين ؟
من : والا ما داريم سيستم های سايت رو راه اندازی می كنيم .
دختره : ( مشخص بود نمی دونه سيستم رو به چه " سين " ای می نويسن ! ) حالا تا كی طول می كشه ؟
من : هنوز خيلي كار داره .
دختره : آخه ما اينجا كلاس داريم !
من : اينجا ؟ مطمئن هستين اشتباه نيومدين ؟
دختره : نه ، همين جاس
من : حالا چه درسی هس ؟
دختره : متون
من : متون ؟ ... چه ربطی به سايت داره ؟!
من كه خيال می كردم اين دختره اومده منو بپيچونه ، نامردی نكردم و پيچوندمش
بعد از دقايقی دوباره در زدن
من : كيه
استاد متون : باز كنيد لطفا !
من : سلام بفرمائيد ؟
استاد متون : ببخشيد ما اينجا كلاس داريم !
من : مطمئن هستين اينجا كلاس دارين ؟ هماهنگی شده ‌؟ ... آخه قرار بود ما سيستم های اينجا رو راه اندازی كنيم ؟
استاد متون : والا با دفتر طرح و برنامه هماهنگی شده
من كه اعصابم خورد شده بود بهشون گفتم بفرمائين
و خودم هم اومدم تو .
به خاطر اينكه ضرب شستی از مسئول های طرح و برنامه بگيرم و به خاطر اينكه وسط كار بودم ، از جام بلند نشدم ... فكر كن ! استاد متون داشت درس می داد و من و مصطفی هم داشتيم سيستما رو راه اندازی می كرديم ... تازه هر از گاهی من بلند می شدم از اينور سايت می رفتم اونور سايت .
خب تقصير خودشون بود ... آخه درس الهيات رو توي سايت برگزار می كنن  ؟ خدايا منو از دست اين كارای اينا نجات بده كه آخرش از دست اينا ديوونه می شم !
پاورقی پاسخ به نظرات :
ميچ جون اين تازه يه بخشيشه ، من دلم خونه ! حالا در پست های بعدی برات از مصائب خودم می نويسم
مصطفی جون خوبه كه خودتم اونجا بودیا ، اينقدر هم عاطفه خرج نكن
اقليما جون تبادل لينك چی بيد ؟
مصطفی جون تو كه باز اومدی وسط نظرات من پارازيت انداختی ؟
محسن جون ما كارمون از تريلی 18 چرخ هم گذشته .
ندا خانم من هر وقت حرفم مياد اينجوری می نويسم !
پری خانم كجاشو ديدی ؟
راستی تا يادم نرفته همين جا اعلام كنم كه فلاكت به شما سلام رسوند و پس از كلي نفرين از نوع پيرزنی ، گفت از قولش بهتون بگم من كه می دونم كی منو مسخره می كنه ، می دونم باهاتون چه كار كنم !
وای خدايا به خير بگذرون !


 





  • وروره گیـــس

    تمامه ناتمامه من !

    با تو تمام می شوم !

    درست ماننده کودکی های دریا ، وقتی به آغوشه دریا می رسد !!

آرشيو وبلاگ

من در ديگر سرويس ها