![]() |
|
![]() |
|
|
سیم آخر ...چهارشنبه هفتم اسفند 1387
تو این مدت کلی به سیم آخـــر زدم سیـــم آخـــر سازم از بس که بهش زدم پاره شد ! از دست خودم از همه بیشتر شاکی بــودم ؛ همین دو شب پیش به دوستی گفتم : من روزی هزار بار خدا رو شکر میکنم که خدا دوستایی مثل شماها بهم داده ، ولی اگه راستشو بخوام بگم گاهی اوقات توی این جمله ای که به این دوست گفتم شک میکنم ! آدمـــی هستم که خیلی سخت با کسی خودمونی میشم و احساس راحتی میکنم ، ولی وقتی که با کسی راحت باشم ، دیگه هم خودم رو مقید به یه سری مسائل میدونم و دوست دارم اون طرف مقابل هم خودش رو مقید به یک سری مسائل بدونه که متأسفانه دوستان من نه تنها مراعات نمیکنن ( یا اینکه نمیدونن چجوری مراعات کنن ! ) بلکه در هر سری دیدنشون حتما باید یه عملی ازشون ببینم که باعث رنجش من بشه ! یکی از چیزهایی که به شدت ازش نفرت دارم اینه که کسائی که داعیه دوستی دارن ، مسائلی رو ازم مخفی کنن ! برام خیلی زجر آوره که توی اس ام اس هایی که برام میفرستن مثلا مینویسن سلام رفیق و بعدش سر یک مسئله جزئی حاضر نمیشن اون مسئله رو ، با من که بهم لقب رفیق میدن درمیون بزارن ! یا اینکه حاضر نمیشن واسه خاطر خودشونم شده با آدم همکاری کنن ! گاهش اوقات حرف میزنن ولی موقع عمل به هر بهانه ای ، درجا میزنن . خیلی برام سخته که این چیزا رو ببینم و دم نزنم ، تصور کنید خودتون جای من بودید ؛ چند لحظه خودتون رو توی موقعیت من و بجای من احساس کنید ! چه حالی بهتون دست میده ؟ با کسی احساس صمیمیت کنی و اون اینجوری باهات رفتار کنه ؟ جز اینه که احساسی بین مرگ و زندگی بهتون دست میده ؟ جز اینه که احساس یه آدمو دارین که چیزی نمونده از شدت درد روحی سکته کنه ؟ حس من الان همینه ، روزی هزار بار از خدا آرزوی مرگ میکنم که چرا من با این آدمها روبرو شدم که حالا این موضوعات برام پیش بیاد ، ای خدا مگه تو برای من جز خوبی میخوای ؟ البته گاهی اوقات پیش میاد آدم توی این مواقع تصمیماتی میگیره ، من توی این مدت فقط خوابیدم ... سعی میکردم به هیچ چیز فکر نکنم ، اما دقیقا وقتی که احساس میکردم خیلی آروم شدم بازم با یادآوری یکی از اونا انگار که غم و غصه دنیا توی دلم خالی میشد ... تعریف کردن حال خودم رو نوعی خود ستایی میدونم ، ولی حالا که تا اینجا گفتم بزار بگم که چیزی نمونه توی دلم :تو اون دو سه روزه همش یا خواب بودم یا در حال گریه کردن به حال و روز خودم ، یا کابوس میدیدم یا ... بنابراین توی این مدت تصمیماتی گرفتم ... ، برگشت به عقب بهترین راهه برای اینکه دوباره بشم همون مجتبی که هنوز به دانشگاه نبومده بود ، دوباره بشم همون مجتبی که با آرزوهای آرمانی تر زندگی میکرد دوباره بشم همون مجتبی که همیشه دوست داشت یکی باشه که همونجوری که به بقیه محبت میکنه ، انتظار داره همون جور محبت ببینه ؛ دوست داره دوستاش بجای اینکه نظراتش رو نوعی علافی و بیکاری بدونن کمکش کنن که اونا رو عملی کنه ؛ کارهایی که میتونست هم به خودشون کمک کنه هم به من یکی از دوستان بهم حرف خوبی زد . با هیچکی صمیمی نشو ، با همه باش ولی با هیچکی نباش ! حالا که فکرشو می کنم به به شاید هایی می رسم : شاید بقیه همین جوری هستن ؟ شاید اونی که از همه باهاش صمیمی تر هستم با همین تفکر با من دوستی کرده ؟ این شاید ها فقط منو مغشوش می کنه ! ... راجع به حرفش ساعت ها فکر کردم ، دیدم راست میگه ، واقعا تنها راه حلی که مونده همینه . ولی خدا می دونه توی این چند روزی که اینقدر توی خودم بودم هزار بار مردم و زنده شدم . هزار بار هوس کردم به تک تکشون میس بندازم ولی خودخوری کردم ٬ هزار بار هوس کردم با یکی حرف بزنم ولی نزدم ... ساعت 10 دیشت برق به مدت یک ساعت رفت و من توی این یک ساعت فرصت کردم کتاب حافظ رو باز کنم و غزلیاتش رو بخونم و فکر کنم ... یکی از غزلیاتش که حرف الان منه اینه : چرا نه در پی عزم دیار خود باشم
غم غریبی و غربت چو برنمیتابم
زمحرمان سراپردۀ وصال شوم
چوکار عمر نه پیداست باری آن اولی
دست بخت گران خواب و کار بیسامان
همیشه پیشۀ من عاشقی و رندی بود
بود که لطف ازل رهنمون شود حافظ
به قول ناهید که حرف خوبی توی وبلاگش نوشته : تنهایی را به بودن در جمعی که به آن تعلق ندارم، ترجیح میدهم! این پست رو فقط از روی پر بودن دلم نوشتم ولی فکر میکنم این پست من جواب سئوال خیلی ها رو بده ... یکی از دوستان که از کارهای من کفرش بالا اومده بود این رو برام فرستاد : « اقای یوسفی اصلا ازتون انتظار نداشتم واقعا که فکر نمی کردم اینقده بی ظرفیت باشید متاسفم براتون ! » فکر کنم ایشون هم جواب خودشو گرفته باشه ٬ اگر احساس می کنه که من بی ظرفیت هستم اشکالی نداره ٬ من بی ظرفیتم . در جواب اضافه کنم ٬ در آینده این آدم بی ظرفیت هیچوقت به خودش این اجازه رو نمی ده که مزاحم شما بشه یکی از آشناهای چتی که خیلی ازم دوره قضیه رو خلاصه گفتم ٬ اون منو نمی شناسه . و من هم اونو نمی شناسم . این جمله بالا رو براش فرستادم و گفتم این رو یکی از اونهایی که کلی با ما خوب بود فرستاده ! ... تنها کاری که کرد خندیدن بود ! امیدوارم جای سئوالی برای هیچکس باقی نمونده باشه من میرم با تموم آرزوها و خواسته هام ، شما بمونید با هم ... دوست دارم فقط یه خاطره مبهم و خوش از این دوران برام بمونه نه خاطره ای که تا یادش میافتم مثل خوره تموم روحم رو بخوره ! این مطلب خواسته یا ناخواسته باعث رنجش خیلی از اونهایی می شه که در جریان هستن ولی ... دیگه فکر نمی کنم پنهان کردن چیزی درست باشه . یکی از اونها همیشه می گه : هیچوقت هیچ مسئله ای رو شلوغ نکن و سعی کن با آرامش و بدون اینکه بروز بدی و به کسی بگیش حلش کنی ! ولی باید در جوابش بگم : آقای عزیز من نمی تونم ٬ من اگه بخوام این کارو بکنم ٬ باید در اول جوونیم برم سینه قبرستون بخوابم ! خدا رو چه دیدی اگه اوضاع جور شد شاید حتی تصمیم به رفتن از این شهر گرفتم . دوست دارم جایی برم که هیچکی منو نشناسه . ( شما بگین بی جنبه ٬ بی ظرفیت و ... هر چی دوست دارین بگین . مجتبی واقعی اینه که می بینید ! ) یادش بخیر یکی بود که همیشه تو فکرش بودم و دوست داشتم همیشه بهش فکر کنم ٬ ولی اون هم شد یکی مثل بقیه ! هنوز هم به همون شدت دوستش دارم ولی از تحمیل خودم به دیگران به شدت بیزارم دوست ندارم دنباله هیچ بحثی رو بگیرم ٬ حرف های من هیچ دنباله ای نداره ! شاید فردا از اینکه این پست رو نوشتم پشیمون بشم . شاید حتی به قول یکی از دوستان از اینکه از این جمع خداحافظی کردم پشیمون بشم . ولی دیگه این بغض و این حرفای لعنتی داشت خفم می کرد ٬ هنوز هم خفم می کنه . توی دلم همش زار می زنم بخاطر شرایطی که پیش اومده . به خاطر اشتباهاتی که کردم بد نگفتن که : و سرانجام من از حماقت های خود در زندگی پخته شدم ... این خود واقعی من بود که این مطلب رو نوشت . این همون پسریه که صاف صاف از این اتاق به اون اتاق می ره و حرص همه رو می خوره . شاید جوونم و سرم به قول مسن ترها پر از باده شاید جوانم و جویای نام آمدم . ولی تا اونجایی که خودم رو دیدم ٬ این مدت شاید مجتبی رو ندیدم ٬ شاید فقط اون ماسکی رو دیدم که به صورت زده بود . سعی کردم همه رو راضی نگه دارم ولی این وسط کسی که راضی نشد خودم بودم ... |
|
![]() |
|
![]() |
جمهوری خود مختار وروره
دست نوشته های یک دانشجو







