![]() |
|
![]() |
|
|
بادها بی خداحافظی می روند ابرها هم همینطور ...سه شنبه دهم شهریور 1388ساعت یک ربع به سه نصفه شبه چهار الی پنج بار برق فطع شد و وصل شد ! همینجوریکه دراز کشیده بودم روی تختم داشتم فکر می کردم ٬ اینکه چی فکر می کردم زیاد مهم نیست . یه دفه به یاده کتابه چای با طعم خدا از عرفان نظر آهاری افتادم شعره بی خداحافظ از عرفان نظرآهاری ( شنیدم خانم هستن ! ) گفت : حتما می آیم٬ منتظر باش. منتظر پای دیوار جیب هایم پر از آه و ای کاش باز هم بی خداحافظی رفت مثل هر بار کوچه و خلوت و باد کاسه ی اشکم از دستم افتاد ( وروره نوشت : باز هم مثله همیشه ) یک دل پر زیر باران شرشر یک نفر رد شد و گفت: بادها بی خداحافظی می روند ابرها هم همین طور! ۷/۹/۱۳۸۰ میس کال نوشت : هدی هم که کم نمیاره ٬ یکی من یکی اون احسان عیوضی نوشت : دارم یه کتاب می خونم در مورده خود شناسی !!! لطفا گوسفند باشید اسمشه !!! میثم نوشت : ای ولم بوکو !! مصطفی نوشت : اگه تو منو نداشتی می خواستی چیکار کنی ؟!!! اضافه می شود : دیروز ( الان بامداده روزه بعده ) یه سری از بچه ها امتحان داشتن به هیمن بهانه دوره هم جمع شدیم ٬ کلی انرژی گرفتم ... ولی از اونور داشتم از بی خوابی ذوق مرگ می شدم ( به قوله میثم پاتیل بودم .. ! ) حسین هم برام از اینکه روانشناس ها یه موقعی بازاریاب بودن توضیح داد ... عادل هم که گیر داده بود عاشق شدی ! |
|
![]() |
|
![]() |
جمهوری خود مختار وروره
دست نوشته های یک دانشجو






