معلم فیزیک ! معلم زندگی !
ای استاد . ای اعصاب . ای فیزیک ![]()
اشتباه نکنید من اهل پاچه خواری نیستم ها ! ![]()
متأسفانه این پست رو نمی تونم عکس بزارم آخه ایشون به گوشی موبایل آلرژی دارن ! و از اونجایی که من با موبایلم عکس می گیرم ( تیریپ موبایل کا ۸۰۰
)
باورتون نمی شه
جلسه اوّل :
پسرا از دست دخترا شاکی بودن آخه همیشه دخترا صندلی های جلو رو بر می داشتن و پسرا رو به ته کلاس شوت می کردن ! ![]()
همه کنجکاو بودن بدونن استاد فیزیک 1 کیه ؟
یه شایعاتی شده بود که استاد فیزیک امسال خیلی جنجالیه ؟ بخاطر این که قبل از عید که بچه ها جسته و گریخته اومده بودن سر کلاس ایشون ... ایشون بچه ها رو جریمه کرده بودن ، بعلت کشتی گرفتن با موبایلاشون در سر کلاس و یا احیاناً زنگ خوردن گوشی بچه ها سر کلاس ... حالا حدس می زنید جریمه شون چی بود ؟
بستنی ! ! ! ! ![]()
![]()
![]()
بعد از دقایقی استاد فیزیک تشریف فرما می شوند ... خانمه !!!
...
به محض ورود اولین جمله ایشون این بود : (( پسرا یه ور دخترا یه ور )) ! ! ! ![]()
دخترا حسابی خورد تو پوزشون ![]()
پیش خودمون خیال کردیم این استاد مدافع حقوق پسراست !![]()
دومین کار ایشون این بود که عین بعضی اساتید مرد ، راست رفتن و نشستن روی میز کلاس ! ![]()
استاد زشته ! ![]()
... در شأن شما نیس ... نخیر کوتاه نمی آد انگار رو میز خیلی بهشون خوش می گذره !
و شروع کردن به حرف زدن ... از لحاظ اخلاق به نظر من عجیب غریب نیستن ( آخه هنوز مچ منو سر کلاس نگرفته
)
ولی بچه ها کلی از دستش شاکی شدن که سر کلاس بهشون الکی الکی گیر داده
همه منتظر بودن من توی این پست آبرو و حیثیت برای ایشون نزارم ![]()
جالب تر از همه اینه که قبل از عید جمعیت کلاس فیزیک حدود 10 الی 18 نفر بود ولی بعد از عید این جمعیت به 80 الی 90 نفر افزایش یافت ... بحثی که این وسط پیش میاد اینه که بیچاره اون کسی که بین این همه آدم یه دفعه گوشیش زنگ بخوره
در این صورت یه مغازه بستنی چاره این همه آدممو نمی کنه و باید زنگ بزنیم کامیون بستنی{ ترجیحاً بستنی کالـه یا میهن باشه بهتره
} بیاد و جلوی در کلاس ما خالی کنه ![]()
جلسه آخرمون همین دیروز بودش ... که البته مصادف بود با هفته معلم
... تشریف آوردن سر کلاس و بعد دقایقی گفتن : این همه مدت وایسادم ، واقعا که شماها خیلی بی معرفتین ، آخر ترم حتما اینو یادم می مونه ! هفته معلم شده ببینید دانشگاتون چی بهمون داده ـ اینجا دست کرد توی کیفش یه دونه روان نویس 1000 تومنی در آورد ـ بعد گفت : اینم که باز ابتکار بسیج دانشجویی بود .
از بین بچه ها یکی داد می زنه : استاد ارزش معنویش بیشتره
یکی دیگه داد می زنه : استاد آخر ترم باهاتون حساب می کنن
استاد : همین جوری که ترم های پیش از خجالت ما در اومدن ؟! ![]()
استاد یه دفعه می افته روی موتور حرف زدن ، نیم ساعت یه کله ما رو نصیحت می کنن ، بعدشم با شور و حرارت از تجربه های خودشون در دوران دانشجویی سخن رانی کنن که خیلی مورد توجه بچه ها ( بخصوص جمعیت دخترا قرار میگیره )
این وسط یه خرمگس هم گیر داده هی رو دماغ بچه ها می شینه ، یه دفعه میره روی شونه مهراد ( یکی از بچه های کلاس ـ یا به قول بچه ها نابغه کلاس ) می شینه که با یک ضرب خانم ذوالعلا خرمگس بیچاره به درک واصل میشه ... و البته در حین صحبت استاد فریاد مهراد همه کلاسو از خنده منفجر میکنه ![]()
خانم ذوالعلا به ضربه راضی نمیشه و با یه حرکت به کفششون خر مگس رو زیر پاشون له میفرمایند که بچه ها همگی اخ و پیفشون بلند میشه !
من یه تشکر به بچه ها بدهکارم آخه مرام گذاشتن و نظر دادن
ناقلا جون ( همون همکلاسی که اصلا اعصاب معصاب نداره ) هم نظر دادن ، مرسی ناقلا
بلاگ من ایندفعه با اقبال مواجه شد و بچههایی که خوندن خیلی خوششون اومد و خیلی تعریف کردن که این وسط مارو شرمنده کردن ( البته خیلی ذوق کردم )