یادگاری ...

من دست شسته ام از غرورم برای تو
افتاده ام چو قطره شبنم به پای تو
ای نارفیق و با همه از من غریبه تر
با من بمان ؛ غریبه درد آشنای تو
زین روزهای خسته ملولم بیا ببین
این دل چگونه می شکند زیر پای تو
گفتی تو هم شکسته دلت مثل من ولی
باور نمی کند دلم این ادعای تو
گفتی صبور باش ، صبورم ولی چه سود
عمری منم و حسرت یک دم وفای تو
می بخشمت برو به دلم پشت کن برو
بخشید دل تو را به گذشت از خطای تو
یک روز می رسد که ببینی میان ما
یک فاصله است و چشم تری از جفای تو
من می روم شبی و تو می مانی و همین
مشتی غزل و روح من آنشب رهای تو
شاید دوباره تر شود این گونه ها ز اشک
از حسرت تو بغض تو شاید جفای تو
یک شب به عشق می رسد آخر دلت ولی
آن شب هنوز می تپد این دل برای تو
پی نوشت :
سپیده آماده
یادگاری ...
+ نوشته شده در یکشنبه سی ام خرداد ۱۳۸۹ ساعت ۷:۲۷ ب.ظ توسط وروره گیـــس
|