حق نظارت چند؟
سلام ، توی خاطره قبلی فرصت نشد که خودم رو معرفی کنم ؛ من ، کوچیک ، دانشجوی رشته طراحی ساختمان هستم و از این به بعد خاطراتم رو در وبلاگ وروره گیس منتشر میکنم امیدوارم مفید باشه ...
امروز قرار بود استاد امتحان مقاومت مصالح بگیره منم که نخونده بودم از شبش تصمیم گرفتم که صبح زود ( ساعت 5 ) بیدار شم و بخوانم. ساعت 5 گوشی زنگ زد خاموشش کردم و خودمو ساعت 6 به زحمت از رختخواب کندم، یکم درس خوندم ولی از مسئله ها هیچی نفهمیدم !!!!!
ساعت 10 یه کلاس داشتیم و ساعت 30/1 کلاس مقاومت مصالح بود؛ ساعت 30/9 رفتم دنبال آقای ب تا بریم دانشگاه ،راه افتادیم ماشین بنزین نداشت ، باک رو پر کردیم راه افتادیم ،دیدم نزدیک خونه آقای ز هستم ، که همون موقع هم خودش زنگ زد ، انتظار داشتم آقای ز راه افتاده باشه ولی خونه بود گفتم :بپوش بیا پایین تا با هم بریم دانشگاه ؛ دیگه به دانشگاه رسیده بودیم که یک اس ام اس اومد که کلاس ساعت 10 برگزار نمی گردد. !!!!( به دلیل کمبود امکانات ـ این درس یک درس عملی یه اگر وسایل کار نباشه نمیشه کار کرد. !!! )
با این وجود ما رفتیم دانشگاه ؛ خبر خاصی نبود با بچه ها توی آتلیه دور هم بودیم آقای س ازم فیلم می خواست فیلما رو بهش دادم بعد رفتم سر جای همیشگیم تو آتلیه نشستم. با دل سرگرم بودم تا این که بچه های سال بالایی اومدن با اونا دربارۀ یه طرح که می خواستن توو مسابقه شرکتش بدن صحبت کردیم.. تو این زمان بچه ها داشتن تو کلاس کناری برگه های کار میان ترم رو کامل می کردن و من نمی دونستم....
بعد که فهمیدم رفتم پیش اونا ولی به برگه ها دست نزدم....!!!
نیم ساعتی تو این کلاس بودیم تا استاد اومد و ما مجبور شدیم کلاسو ترک و کارو هم به موازات این اتفاق میمون و خجسته تعطیل کنیم !!!!!
با دوستان دوران صداقت{این ماجرای صداقت خیلی طولانیه شاید بعدا باز هم دربارش بیشتر نوشتم}
با آقای م-ر-ز رفتیم ساندویچ خوردیم ساندویچش خوب بود ولی خیلی نچسبید چون صداقت نبود !!!!! برگشتیم دانشگاه تو یکی از کلاسای خالی نشستیم ،خبر رسید استاد از ترم پایینی ها امتحان گرفته ؛ پس ما شروع کردیم به خوندن...
استاد امتحان گرفت من 4 شدم !!!!!!!!!!!!!! از 10 راضی بودم بالا ترین نمره 7 بود البته کمی به خانم ع حسودیم شد و گفتم باید هفته بعد جبران کنم.....
بعد از کلاس قرار بود با خانم ج یه مقاله رو برا چاپ جمع بندی کنیم که من برای چند لحظه برای گرفتن جواب سئوالم از کلاس خارج شدم و وقتی برگشتم دیدم کلاس خالیه و فقط بچه های گروه هستن و خبری از خانم ج نیست !!!!!
میدونم ، فردا پس فردا می گه : آقای کوچیک چرا رفتین ؟؟ منم جواب میدم شما بودین که صبر نداشتین ، من که بودم!
با بچه های گروه راجع به ادامه کار و پروژه ای که برداشتیم بحث کردیم و بعد رفتیم توی آتلیه ؛ بازم از اون بحث های بی نتیجه بود مثل بیشتر اوقات ...
بچه ها روی طرح ها کار می کردن و من بیشتر کارای کامپیوتریش رو انجام می دادم و بیشتر نگاه می کردم تا اینکه درست به کار راندو برنم ...
یکی از هم گروهی ها برگشت گفت :حق نظارت چنده؟ (خوب حق داشت من بیشتر نگاه می کردم حرف می زدم و کارای کامپیوتری رو انجام می دادم ، برنامه ریزی می کردم تا طراحی ...... ) از این حرفش ناراحت شدم ، ولی به شوخی گفتم : گرونه و سخت شما نمی تونین ( از این هم گروهی انتظار نداشتم که این حرفو بزنه !!! )
راستش منم برا خودم دلیل داشتم که چرا دست به طرح ها نمی زدم ؛ ولی کسی ازم نپرسید که بگم . چون اونا به من اعتماد نداشتن ؛ کارمو قبول نداشتن شاید چون من کار دست و راندو رو کم انجام میدم فکر میکنن بلد نیستم ! ...
روزی که برای اولین بار روی طرح ها کار کردم یکی از خانم های هم گروهی برگشت گفت : بالاخره دیدیم آقای کوچیک دست به کار بشه .....
انگار یادشون رفته کارهای خارج از شهرو کیا انجام دادن .
شاید باید بیشتر از خودم دفاع می کردم تا کار به اینجا نکشه شاید باید یادشون می آوردم که چه کارایی کردم . ولی به نظر من تو کار گروهی این حرفا معنی نداره کارا باید گروهی انجام بشه نه فردی ، پس بی خیال ؛ شاید وقتی کار تموم شد ، شاید باهاشون صحبت کنم و تمام مشکلاتو بگم تمام دلخوری ها رو بگم ..شاید ،شاید.... نمی دونم؟!؟!؟!؟!
مثل همیشه دونه دونه رفتن خونه ؛ من و آقای ب و م جلوی در دانشگاه ایستادیم درباره ی فردا صحبت کردیم آقای ب می گفت من پس فردا کلاس سخت دارم و باید براش وقت بزارم ( راستش من هم همون کلاسو داشتم ) ولی من گفتم نصف روز برا من کافیه آقای م هم که کلاس نداشت قرار شد ما فردا بریم دنبال کارهای گروه.

