تنهایی

تنهایی ام را با تو قسمت می کنم سهم کمی نیست
گسترده تر از عالم تنهایی من عالمی نیست
غم آنقدر دارم که می خوام تمام فصل ها را
بر سفره ی رنگین خود بنشانمت بنشین غمی نیست
حوای من ! بر من مگیر این خودستایی را که بی شک
تنها تر از من در زمین و آسمانت آدمی نیست
آینه ام را بر دهان تک تک یاران گرفتم
تا روشنم شد در میان مردگانم همدمی نیست
همواره چون من نه ! فقط یک لحظه خوب من بیندیش
لبریزی از گفتن ولی در هیچ سوی ات محرمی نیست
من قصذ نفی بازی گل را و باران را ندارم
شاید برای من که همزاد کویرم شبنمی نیست
شاید به زخم من که می پوشم ز چشم شهر آنرا
در دستهای بی نهایت مهربانش مرحمی نیست
شاید و شاید هزاران شاید دیگر اگر چه
اینک به گوش انتظارم جز صدای مبهمی نیست
هراس من از ترک اینجا . هراس من از تمام دقایق این زندگی بدون تو .
چیزایی که ترجیح دادی و ترجیح دادم در برابرشون سکوت کنم
حتی ارزش بیان هم نداره . ولی من بازم مثل احمقا بیان می کنم ...
من یه هیچ کس بودم تو این زندگی ...
پی نوشت : شعر از محمد علی بهمنی شاعر هرمزگانی .