تا حالا شده صحنه بعد از مرگ خودت رو تصور کنی ؟

قیافه تک تک آدم ها رو تو ذهنت مجسم کنی وقتی خبر مرگت رو بهشون می دن ؟

شبا وقتی می خوابم تو ذهنم میاد ...


این روزهای من شده پر از حس بی اعتمادی به تمام موجودیت ها . حتی به خودم

وقتی دیدم نمره های این ترم من اونجور که انتظار نداشتم نشد .

و تازه همه انگشت اتهام زدن و حتی انگار یک درصد نگفتن لابد یه مشکلی بوده .

و وقتی مامانم تهدیدم کرد : اگه این ترم حتی یک واحد بیفتی ...

و فلانی گفت : با من حرف نزن دیگه ، حتی اگه یک درست رو بیفتی

و الان از دوازده واحد حداقلی که داشتم تنها سه واحد رو پاس کردم


و این روزها فکر می کنم پشت هر خنده ای چه حسیه ...

دوست دارم رخنه کنم به مغز طرف مقابلم ...

و فکر می کنم هرکس که حس صمیمیت می کنه واقعا صمیمی نیست ...

و به تمام دنیای اطرافم بی اعتمادم ...

و پایه های همه زندگیم می لرزه ...


انگار یه مدتی من توی تاریک روشن یه اتاق بزرگ به اسم دنیا بودم . یهو چراغا روشن شده و من دارم همه چیز رو واضح تر می بینم ...

و اون چیزی که توی اتاق بیشتر بهش تمرکز کردم واقعا اون چیز نبود ...

و همه چیز بیشتر منو می ترسونه .


و بیشتر قلبم یادم میاره که ناپایدارم . و پایداری از آن خداست

و نمی دونم چرا حتی نمی تونم به دامن خدا پناه ببرم .

انگار کرخت کرختم ...


وقتی یک دوست منو مسخره کرد

برو بشین تو حرم امام رضا دعاتو بکن .

و انگار یه پتک کوبید تو سرم و نابودم کرد با اون حرفش ...


روم با خداست :

الان منو می بینی ؟ من که مغزم پر از روشنایی تو بود . الان به این قعر هیچی رسیدم و تو هنوز نگام می کنی ...

به تو بی اعتماد نمی شم . نه ...

خدا . بهانه های توقفم تو این دنیا تموم شد . اینقد روحی که بهم دادی رو آلوده کردم که الان منو قبول نمی کنی ؟ ...